|
سلام به همه ی دوستای خودم
با عرض پوزش یه چند وقتی که مخم هنگ کرده و نمی تونم چیزی بنویسم اما شعری از فروغ می خوندم که به نظرم جالب اومد گفتم بزارم شاید خوشتون بیاد. دوستتون دارم (طاهره) پاسخ بر روی ما نگاه خدا خنده می زند. هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم چون سينه جای گوهر يكتای راستيست زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم زيرا درون جامه بجز پيكر فريب زين هاديان راه حقيقت نديده ايم! آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق نام گناهكاره رسوا! نداده بود بگذار تا به طعنه بگويند مردمان در گوش هم حكايت عشق مدام! ما «هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق ثبت است در جريده عالم دوام ما»
تولدی دوباره! یه زمانی هست که حرف زدن واست خیلی سخت میشه! انگار یه چیزی تو گلوته صدات در نمیاد. می خوای بزنی زیر گریه اما اما نمیشه!! اون لحظه ،لحظه ای که می خوای از همه چیز شاکی بشی! بگی اخه چرا؟ دستات حایل می کنی زیر چونه ات ،میشینی یه گوشه به تمام داشته ها و نداشته هات فکر می کنی می گی یعنی این حق منه؟ سرت داره گیج میره،خسته ای ،جون نداری! دلت می خواد تا ابد بخوابی و بیدار نشی! اما،کاریش نمیشه کرد باید بیدار باشی و ببینی! به زورچشات باز می کنی با خودت می گی : به درک ،اصلا ولش کن سیاهی با من برادره! اما یه لحظه که تمام ذهنتو خالی می کنی از هر چی بد بختی! یه دفعه دلت یه حالی میشه انگار جون تازه گرفتی ، هنوز گیجی اما دوباره جاری شدن خون تو رگهاتو حس می کنی انگار داری زنده می شی یه چیزی ته دلت داره قلقلکت می ده! نمی دونی چیه ؟ یه کم صبر می کنی ، می بینی اره اون ته تها یه نور ضعیف و کوچولو می بینی با خودت می گی این چیه ؟چه حس غریبیه! یه دفعه یاد اون می افتی که گفته بود : تو سختی ها یادت باشه تو اغوش منی! یه نفس راحت می کشی می بینی که
یادت می آید که تو را قسم دادم به خدای آسمانها؟ که گفتم نشکنی عهد و پیمونمون رو یادت روزی که که دلم رو گذاشتی سر راه؟ دلمو گذاشتی و رفتی نگاشم نکردی که چه طور له شد زیر پا اما من دوباره اومدم با یه دل شکسته! می خوا د بگه درسته منو داغونم کردی زیر پات له ام کردی! اما هنوزعاشقتم عاشق...
از دست این بی قراری دارم دیونه میشم! تو این روزگار تنهایی دارم تنهاترمیشم! می ترسیدم از روزی که تو را تو اغوشش ببینم. اما،اما مهم نیست من چی دیدم!! اما من با چشم خویشتن دیدم و شنیدم صدای شکستنش را! ای دل من،غمگین وخسته مباش من به تو قول می دهم که،که دوباره از نو بسازمت. می سازمت قوی ،محکم............ اما
بی تو ای جان جهان ،جان به چه کارم آید بی تولای تو ایمان به چه کارم آید سلام آقاجان آقا جان می گن امروز تولدته، تولد تو ، تویی که آقای زمانی ، تو که امام مایی .میگن دیدار نزدیک آقاجان . آقاجان پس کی میایی ؟ چرا دیگه سراغی از ما نمی گیری ؟ نکنه ما رواز یاد بردی ،نه ممکن نیست آ قای من ما رو فراموش کنه . پس چی شده ؟آقاجان حواست هست ، جمعه ها دارن پشت سر هم می گذره و خبری از تو نیست. آقاجان دلگیرم از این زمونه از ادماش ....کجایی صدای ما رو می شنوی ؟ می دونم که می شنوی .من نمی دونم کی موقعش میشه که بیایی . فقط زود بیا بیا... تمام ترسم از این است که تو بیایی ومن نباشم!!
اینقدر اشفته احوالم و از تودورم که حتی دست به دامان گوگل ویاهو شدم تا شاید ردی و نشانی از تو برایم بیاورد . یادت میاید که گفتی :دیر زمانی ست که نه فقط خویشتن ُبلکه مرا نیز گم کرده ای ُتو را چه میشود که در عصر گوگل هم به جستجوی من برنمی خیزی؟ حالا امده ام در گوگل و به دنبال نشانی از یارم هستم. پس کجایی چرا از تو چیزی نمی یابم نکند تمام نشانه هایت را پاک کردی ؟!!! که من بر عبث نپایم.
در کوچه های خیس ذهنم به دنبال تو می گشتم اما دریغ از این ذهن کور ُ که کور مانده بود از دیدن تو . زمانی که در کنارم بودی ُ زمانی که لمست می کردم ناتوان بودم از حس وجودت . ناگهان که تو را دور از خویش یافتم وقتی دیدم که از تو دورم و به بیابانی از بی تو بودن رسیدم فهمیدم اری فهمیدم که تمام ان ترنم وروشنی از تو بود اما من چه ساده لوحانه آن را خود می دانستم از خود می دانستم.
من را با چشمان گریانت راهی مکن نوازش دستهایت را نه برای خداحافظی می خواهم زیر ان نگاهت می بینم چشمان منتظرت را من تو را با نگاهت باور دارم اما چه کنم نگاهت یاد اور جدایی ست کاش چشمانت را با من شریک شوی تا دیگر نگران ان روز نباشم که در افسون زندگی شناور باشم و تو را با اندوهی سخت تنها می گذارم تا دیگر نگران شکستنم نباشم
سلام به همگی
منوببخشید به دلیل وقفه ای که در نوشتن داشتم یه مدتی بود اصلا حال مساعدی نداشتم به هر حال باز من اومدم.
باز روزهای پریشانی و بد احوالی به سراغم اومده ! من دوباره گم کرده ام گم شده ام را !! هر کی رو می بینی یه تیشه به ریشه ات می زنه ! اما نمی دونم چرا دارم صبر می کنم ای خدا به دادم برس از دست این نامردمان بی خدا اری من بدم من گنهکارم اما گناه من بی گناهی ست گناه من بی ریایی ست ! باز در این هلهله ها صدای تو را می شنوم با صدای تو من زندگی را می شنوم پس مرا دریاب این اوار ه ی خسته را دریاب مرا.
|
About![]()
عشق رازیست Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
سایت دانشگاه علامه طباطبایی |